الان دوتا داداش دارم
نبودي هيچكدومو ببيني
ن عروس شد نبودي ...
بچه دار شد نبودي ... الان دوتا پسر داره،نبودي پسراشو ببيني ...
يادته تو خواب اومده بودي
داشتي تو آشپزخونه اش براش با كفگير غذا ميكشيدي
تو خواب خوشحال بودي ..
الان هم خوشحالي؟؟
حسين داماد شد نبودي ...
الان يه دختر داره،نبودي دخترشو ببيني ...
پري داره عروس ميشه ها ... نميخواي باشي؟؟
دلم برات تنگ شده ...
حق اون آدم خوب نبود الان زير خاك سرد خوابيده باشه ...
مادري آلان ١١ ساله كه نيستي ... يازده سااااال
حالا كه تو نيستي كي پري رو به عنوان مادر عروس از خونه در بياره؟
كي براش جهاز بچينه؟
كي براش مادري كنه؟
مادري تورو خدا برگرد
يادته كنار چوب لباس ايستاده بودي
داشتي لباس ميپوشيدي بري شيمي درماني
من بهت گفتم من خيلي از تو خوشگلترم ... تو هم خنديدي
حرفمو پس بگيرم برميگردي؟؟؟
مادري آخرين خاطره اي كه ازت دارم همينه
من اون موقع فقط ٤ سالم بود
مادري دارم ميرم دبيرستان
ابتدائي رفتم نبودي
راهنمايي رفتم نبودي
حالا دارم ميرم دبيرستان
نميخواي باشي؟؟؟
ديگه اون نسترن كوچولويي كه همش لپ لپ ميخريد نيستم
بزرگ شدم
ميگن چشمهام شبيه توئه
درست ميگن؟؟
ميگن منم مثل تو به خياطي و هنر علاقه دارم ...
اون روز كه اولين مانتوم رو دوخته بودم
وقتي به باباجون نشون دادم
زل زد به قالب عكست
من ديدم اشكهاشو
با چشماي خودم اشك هاي يه مرد رو ديدم
ميگفت عين مادريتي،من شبيهتم؟؟؟
مادري براي پري دعا كن
امروز روز عيد قديره
روز شما سيداست
دعا كن خوشبخت شه
نميخواي براي عروسيشون باشي؟
امروز خونشو چيديم
خيلي خوشگل شده بود
جاي تو به عنوان مادر عروس خيلي خالي بود
خيلي
دوستان ميشه لطفا يك فاتحه + صلوات براي مادربزرگم بفرستيد؟؟
برچسب:
نویسنده: سینا کریمی